تبليغاتX
سال 88 [blogtitle]
 

دوستان

مرلين باکس بهترين در دنياي لينک باکس

Hollywood . Hip:Hop

نگین عشق
از همه جای دنیا
عشق یا روسپیگری +20
موج چهارم
ماه بیکران
امیر
باید بخوانیم
عشق را در همین نزدیکی ها بیاب
اندیشه های من
قلم فرانسه
آرشيو پيوندها

 

لوگوي دوستان

 

SoLD'

 

 

نوشته هاي پيشين

هفته سوم آبان 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388

 

خبر نامه





Powered by : Merlin

 

آمار

يک اگر با يک برابر بود / زنده ياد خسرو گلسرخي

 

معلم پای تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود


ولی آخر کلاسيها
لواشک بين خود تقسيم می کردند
وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد

برای اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان تساويهای جبری را نشان می‌داد
با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک غمگين بود


تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است


از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست

هميشه يک نفر بايد بپاخيزد

 

:به آرامی سخن سر داد

 

تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و معلم مات بر جا ماند

و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود آيا يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود

:و او با پوزخندی گفت
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟


اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟


اگر يک فرد انسان واحد يک بود اين تساوی زير و رو می شد


حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟
يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟

يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟
يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟


یک اگر با يک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت:بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد
یک با یک برابر نیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 11:20  توسط آتنا  | 

 

روز مبادا,قیصر امین پور

 

وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها

 

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

 

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روزمبادا

باشد!

 

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها

 

هرروز بی تو

روز مباداست!

                      

                                                                                      

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 19:46  توسط آتنا  | 

 

جهان سوم

بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ...از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی...

 شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم " نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک... شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بودند...اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند... اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند...

از دیفتری میترسیدیم....ازوبا...از جنون گاوی... مدرسه، دغدغه ما بود...خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود...تکلیفهای حجیم عید ...یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد...

شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده...در آین دوره، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند... اینکه موقتی عاشق شوی...دوست داشتن را امتحان کنی... اینکه لبت را با لبی آشنا کنی... اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم...در خیالمان عاشق می شویم...و کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره.... این می شد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را ...با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم...یا اینکه نگوییم" دوستت دارم" و بگوییم ...

درعوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...اینکه از امروز که پانزده سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" ، آینده تو، شغل تو، همسر تو و لقب تو را تعیین کنند... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...

شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشوند و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند...مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود....رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند...

معیارهای " آدم خوب بودن" جهان سومی هم دغدغه تو میشود...اینکه سر پا مثانه را خالی کنی یا نشسته... اینکه موهای کجای بدنت را میتراشی و کجا را نمیتراشی...و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند...

بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشوند....با پول شهوتت را میخری...با گردی سفید مست میشوی نه با شراب... با دود دغدغه هایت را کمرنگ تر میکنی و غبار آلود...

اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشوند... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میکنی...راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست...

در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطا کار کند و قلبت را به تپش وادارد...در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست... لبخند بی جای زن هم دلیل (.......) اوست... در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، .....، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست...گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند...

گاهی می مانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست می کنی؟
نام نویسنده حداقل برای من ناشناس است.اما حرفهاش خیلی آشنا...یک بار یک دانشجوی خارجی از استاد پرفسور محمود حسابی پرسید: "می گویند شما از جهان سوم آمده اید ،جهان سوم چگونه جایی است؟ " استاد جواب دادند " جهان سوم جایی است که اگر بخواهی کشورت را آباد کنی، خانه ات خراب خواهد شد و اگر بخواهی خانه ات آباد شود باید در تخریب کشورت بکوشی ".

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 19:0  توسط آتنا  | 

 

عشق

با تنهایی خود خوابیده بودم،برایم لالایی می خواند و نسیم زمزمه کنان همراه او تکرار می کرد:آن پرنده ی رنگین بالت کجاست؟به تمام یک رنگی هایش سلام می کنم.

تکه تکه شده بودم و تمام شادی ها را از من دریغ کرده بودند.قلبم در دستانم می تپید و با هر تپشش بیش تر غم بودن را تجربه می کردم.در اندیشه ی هم آغوشی با مرگ خود بودم که جنینی در چشمانم غلت زد.تنهایی از کنارم پر زد...من ماندم و صدای ترس آدمی که در نگاهم هق هق می کرد...آری،عاشق شدم.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.lavaheart.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 16:56  توسط آتنا  | 

 

کویر

روحم هم چنان ترک بر می داشت...این گونه بود که خشک شدم!

چرا کسی به من نگفت که قرارست باران ببارد؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 18:44  توسط آتنا  | 

 

امروز من

 

  زمین کوچک شده ی من مثل نقطه ای در بی نهایت دور مثل لکه ای ننگین بر دامنم از ترس می لرزد...دیگر انسان های گنگ هم خواستار من نخواهند بود.

 گویا شده ام و از همه ی خوشی های زندگی تهی ترمی شوم.نم نم می بارم...آه چقدر تنهایم.حتی درختان اشک های مرا نمی فهمند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 17:40  توسط آتنا  | 

 

دکتر زهرا رهنورد

 

"گرگها خوب بدانند ، در این ایل غریب ، گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز ، گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند ، توی گهواره چوبی پسری هست هنوز ، آب اگر نیست نترسید که در قافله مان ، دل دریایی و چشمان تری هست هنوز .......... "  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 15:30  توسط آتنا  | 

 

راه امام

 

  به فرموده امام خمینی(ره)، میزان حال افراد است و رجوع به گذشته و دست آویز قرار دادن مسائل و مطالب گذشته با رویکرد تخریب و ضربه زدن به حریف، اقدامی کاملا دور از شأن انسانی ارزیابی می‌شود.

 

چه روزهای بدی!مردم قدرت طلبی را شجاعت و سیاست را عدالت خواهی تعبیر می کنند.این است قصه ی ما!ملتی که رئیس جمهوری مردمی دارد...کسی که از امام می گوید و حرف امام را نادیده می گیرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 12:34  توسط آتنا  | 

 

تذکرة الحضرات/حکایت شیخ و دموکراسی

گویند که شیخی کلک و حیله گر و شعبده باز و دغل  و سفسطه باز و دودر و رند و پر از خدعه و تردستی و نیرنگ، به یک دهکده وارد شد و  فرمود که من عالم و فرهیخته و مرد پر از نور و کمالاتم و لبریزِ مناجاتم و سر ریزِ کراماتم و فی الجمله بدانید هر آنکس که به من پول دهد، خانه دهد، مال دهد، سهمی از اموال دهد، شک ننماید که پس از مرگ، خداوند به او حال دهد، بال دهد، حوری خوشحال دهد.

مردم بیچاره و دل ساده که جز سختی و اندوه و غم و کار گل و خون دل از خوان خداوند براشان به همه عمر مقدر نشده بود، فریب سخنش خورده و او را به سر خویش نهادند و به او لطف فراوان بنمودند و چنین بود آن شیخ پس از چند صباحی همه را گول زد  و بر سرشان شیره بمالید و بر آن قوم بیفتاد چنان بختک و آن مردم بیچاره بدوشید و  بنوشید و به اموال و زن بچهِ شان دست بیازید و به دستان پر از پینه و تنبان پر از  وصله ایشان به دلش سیر بخندید.

راویان باقی این قصه چنین نقل نمایند که یک روز یکی  فرد خردمند و پر از علم و کمالات به آن دهکده وارد شد و آن وضع اسفناک و پرستیدن آن شیخ دغلکار و ستم پیشه و سفاک، در اندیشه او سخت گران آمد و مشغول به روشنگری خلق شد و گفت که ای مردم در غفلت و بیچاره، بدانید که این مردک دجال بجز حیله گری در تن بی خاصیتش هیچ ندارد، و در او از خرد و علم و کرامات و فضایل اثری هیچ نباشد، و هر آیینه بدانیدکه این شیخ، شما را همه اسکل بنمودست.

در همان دم، دو سه جاسوس و خبرچین خبر واقعه را  زود به آن شیخ رساندند و پس از کسب خبر، شیخ پریشان شد و یک خرده سر و گوش بجنباند و بخاراند و پس از مدتی اندیشه بفرمود که باید همه را جمع نماییم و میان من و آن مردک مزدور، رقابت بگذاریم که مردم خوشان درک نمایند که عالم چه کسی هست و کلک باز کدام است؟ چه خوب است که تصمیم به آرای خلایق بسپاریم و بدین گونه دموکراسی مان را به جهان عرضه نماییم.

روز موعود رسید و همگان جمع شدند و پس از آن شیخ به آن معرکه وارد شد و رو کرد به آن مرد و بفرمود که ای مدعیِ خنگ، بیا در جلوی جمع سوادت بکن اثبات و بر این صفحه دیوار کلامی بنویس و مثلا ثبت نما «مار» که سطح خرد و دانش تو بر همه معلوم شود.

مرد خردمند ولی ساده به پیش آمد و با قطعه زغالی که به کف داشت به دیوار یکی میم نوشت و الف و را، که شود مار. سپس نوبت آن شیخ دغلکار فرا آمد و آن حضرت مکار تریکی زد و تصویر یکی مارِ پر از پیچ و پر از تاب بر آن سینه دیوار نگارید و سپس خنده زد و نعره زنان گفت که ای امت در صحنه، کنون خوب ببینید و قضاوت بنمایید که بین من و این مردک کلاش، سواد چه کسی واقعی است و چه کسی "مار" نوشته است؟

مردمان یکسره فریاد کشیدند که ای شیخ دگر شبهه نمانده است که این مار شما مارتر و علم شما واقعی و دشمن تان حیله گری خائن و بی علم و دغلکار بوَد. بعد همه قاط زدند و به یکی چشم زدن، مردک بیچاره گرفتند و به مشت و لگد و چوب، حسابی ادبش کرده، سرانجام پس از آن کتک سیر، به دروازه ده راهنمایی بنمودند.

آری ای دوست، چنین بود که آن شیخ دغلکار به ته ریش دموکراسی و روشنگری و دانش و اخلاق بخندید و به دوشیدن آن مردم بیچاره بیفزود، و با این عملش درس عمیقی به جهان داد.

تمَّت مکتوب به قلم الحقیر احمد صداقت فی شهر می السنه 2009

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 14:27  توسط آتنا  | 

 

بنردوني

 

My Baner [ It's My Power }

 

منوي اصلي

صفحه نخست
پست الكترونيك
Merlin
Hollywood . Hip:Hop
آرشيو مطالب
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها

 

ساعت

 

گوگل

Google

 

Designed by : Merlin.ir

Merlin Box

Powered by Mohamad Damghani / Morteza Sardadeh team © 2008-2009 Merlin.ir PageRank™  a Google™ a Google Inc. Mountain View CA,USA.