|
با تنهایی خود خوابیده بودم،برایم لالایی می خواند و نسیم زمزمه کنان همراه او تکرار می کرد:آن پرنده ی رنگین بالت کجاست؟به تمام یک رنگی هایش سلام می کنم.
تکه تکه شده بودم و تمام شادی ها را از من دریغ کرده بودند.قلبم در دستانم می تپید و با هر تپشش بیش تر غم بودن را تجربه می کردم.در اندیشه ی هم آغوشی با مرگ خود بودم که جنینی در چشمانم غلت زد.تنهایی از کنارم پر زد...من ماندم و صدای ترس آدمی که در نگاهم هق هق می کرد...آری،عاشق شدم.

+ نوشته
شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 16:56 توسط آتنا
|
|